بغض غروب /وبلاگ اشعار سمیه محمدیان

دغدغه هایی که شعر نمی شود, که با شعر نمی شود..
نویسنده : سمیه محمدیان - ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
 

نزدیکیهای غروب است و خیابانهای باران خورده ی ناتینگهام .نشسته ام روی صندلی آخر، گوشه ی سمت راست اتوبوس، کنجی که ازهمان کودکی خیلی دوستش داشتم.شلوغی شهر، ساعتهای پایانی اش را می گذراند وهر روز همین وقت هاست که حس می کنم دیگر مجبورم به تک تک این خیابانها و این سکوت طولانی بعد از غروب عادت کنم.

از پشت پنجره، عبور پر شتاب مردم را تماشا می کنم و به خاطر می آورم تمام روزهایی را که حتی برای رد شدن از کنارشان در ذهنم هزار جور دغدغه داشتم. فکر می کنم به اینکه چه چیزی این دغدغه ها را در من کم رنگ می کرد و چطور آن تفاوتها کم کم به جایی رسید که گاهی دلم می خواست ای کاش آنها را میان مردم کوچه و بازار خودم پیدا می کردم. چیزهایی که نمیدانم چرا هرگز خودمان متوجه اش نبوده ایم و نیستیم . این نداشته ها که امروز ما را به پای تفاوت ها کشانده درست همان چیزهایی هستند که باید از دنیای غرب نصیبمان می شد..همانهایی که یک روز خود ما نصیبشان کرده ایم ولی افسوس که قدر نگه داشتن کار عهد شکن ها نیست..

 به این فکر می کنم که بر ما آسان نگذشته ومیدانم که آسان هم نخواهد گذشت وقتی که دلیل تمام بدبختی هایمان تقصیر هر کسی هست جز خودمان.  پای حرف زدن که می رسد ، دنیا را هم که دستمان بدهند بلد کاریم طوری که می توانیم بی عدالتی ها را از ریشه بخشکانیم اما  هرروزاز صبح تا غروب هزار بار به هم دروغ می گوییم و در دلمان تقصیرش را می اندازیم گردن باعث و بانی هایی  که مجبورمان کرده اند چنین بد باشیم..

چند هفته ای می شود که پنجره ی بیشتر خانه ها در اینجا چراغانی اند و هر غروب که به خانه می رسم دست کم یکی دو تا کارت برای تبریک این روزها توی صنوق پست منتظر نشسته اند، آنهم برای من، یک مسلمان که خودش خیلی وقتها آرزو می کند ای کاش او هم روز تولد فرستاده ی کتاب مقدسش آنقدر احساس غرور می کرد که دلش پر می کشید تا روی چند تکه کارت ، این خوشی با دیگران قسمت کند..

آن وقت به فرهنگ آمده از  همان دیار  نگاه که می کنی سرت را پایین می اندازی و از ته دل آه می کشی...شده ایم شبیه یک قوم بی رگ و ریشه که انگار دست دراز کرده تا پس مانده های یک تمدن نوپا را بدزدد.کار می رسد به جایی که بزرگ شده ی فرهنگ آب و آیینه  دیگر گاهی دلش می خواهد یادش نباشد که با کفش ایستاده است روی فرش دستبافی که  به تنهایی شناسنامه ی تمدن چندین نسل پشت سرش را به دوش کشیده..دلش می خواهد سگ حیوان خانگی اش باشد، و شاید حتی لیوان خودش را با او قسمت می کند  تا از عشق ورزی به حیوانها ، این فرهنگ ناب غربی ، جا نماند. از مسلمان بودنش خجالت می کشد آنهم به این خاطر که خیلی ها را می شناسد که بد هستند و بدی ها کرده اند و اتفاقا مسلمان هم هستند و از قضا مسلمان بودنشان را هم حسابی نشان این و آن داده اند، مثلن اینکه مال مردم را خورده اند و ظاهرا نماز هم می خوانند. و همین می شود که هم از نماز خواندن خجالت می کشد هم از مسلمان بودنش. اسلام می شود مساوی مسلمانهایی که دنیا را کشیده اند به آشوب، فرقی هم نمی کند اگر حتی یکی از این فتنه های سر زده  دستمایه ی آموزه های  دینش نباشد.  

 ما هم چنان از هویتمان خجالت می کشیم و هم چنان دنبال بهانه هستیم تا پناه ببریم به هر چه که دیگر روی دست خود غربی ها مانده.. به  سردرگمی هر کسی که ادعا دارد اسلام سر و سامان زندگی را ازخودش، از خانواده اش، و از ملتش گرفته، حق می دهم. چرا که مطمئنم هیچ کدامشان یک صفحه از کتاب مقدسشان  را درست نمیدانند. ای کاش گاهی سرک بکشیم به بزرگی دنیایی که همین دین عزلت گزیده  در باورهایمان،  روح و جان غربیهای امروز را مال خودش کرده است.