یک شعر انگلیسی , آنهم با  یک ساختارتعمدی فارسی از من  که در حضور اخیرم بین شاعران شهر ناتینگهام به خوبی استقبال شد و کار به جای بحث های فلسفی  کشید. خدا را شکر کردم که  ترجمه ی بیتی از اشعار  شعرایی همچون  خیام یا مولانا را نخوانده ام! که به احتمال زیاد کار بایدبه لغو شدن  ادامه ی شعر خوانی ها برای بحث روی شعر می انجامید.  به جای که نمی دانم اما , غبطه خوردم.

این مدت که گاه و بیگاه  لابه لای اشعار شاعران غرب سرک کشیده ام  هر بار با خودم گفته ام کاشکی در بها دادن به ادبیات هم دیگر به دنبال برند و  لیبل نباشیم و به جای  راکد شدن و پس روی در سبک های به اصطلاح  کاپی کتیٍ  شعر امروز  و فرا امروز! کمی بیشتر از اینها  به  جایگاه و جوهره ی مفاهیم ادبیات کلاسیکمان بها بدهیم ,مفاهیمی که پرچم داران ادبیات  غرب  تشنه ی درک  آن بوده و هستند:

 

the mind of the mirror

 

 The hearts

The broken pieces of the same mirror

whom one day, drawn in you

dropped 

into tens of

      Thousands of  

.Pieces        

..

they are pounding  still

pieces in the dark

With  the consoling

rhythm of repetition Of your name

,`till `you 

the brightest illusion of all,

 comes back

 .to the  mind of the mirror

 

 

 

/ 15 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدي محمدزاده

ظاهرا ميخواييد بگيد عمدا نذاشتم كه بريد زبان تون رو تقريت كنيد ... اما حقيقتش اينه كه ما بي سوادا وقتي كم مياريم ميگيم پارسي را پاس بدار...! پس : پارسي را پاس بدار!

سمیه جون

[قلب][گل][لبخند][چشمک][ماچ] تصاویر گویاترند!!!!!!!!!

طعم سیب

سلام فرهیخته عزیز خانم محمدیان ذهن اینه کار زیبایی بود و من هنوز به نفرات در تکه های ایینه می اندیشم[گل]

خاکستری

مردم شیراز گردی رو ول نمی کنن![چشمک] داشتم عکسای یزد و می دیدم. توام تو یکی از عکسا هستی. دلم برات تنگه گلم[ناراحت]

هیچکس

سلام پ زیر نویسش کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! بهم سر بزن

محمد رضا رضائی

قطعـــــــــــه مــــــادر اين چه قلبى است عظيم اين چه روحى است بلند چه نشان از گل باغ ازلیست که ترک خورده به پاس قدمش سنگ دیوار خدای ابدیست همه آفاق جهان نغمه گر باغ وفاداری اوست عطر مشك ختن از بوی فداکاری اوست خوش به حال تو كه از باغ جنان يك گل زيبا کنارت قصه گوست قصه مهر و وفا ، قصه صدق و صفا قصه حور وملك ، قصه راز نهان قصه چرخ و فلك ، قصه دور و زمان قصه اش لالائى هر روز تو اشكهایش اشك تو ، دردهایش سوز تو خنده اش تنها امید زندگی پیش محراب جمالش کرد باید بندگی مهر او زيبا تر از رنگ بهار يك نگاهش صد نگاه آبشار يك نگاهش صد هزاران قصه ها دارد به لب از گذشته حال و آتی از سپهر کج مدار مادراى تنهاترين مأواى من مادر اى زيباترين آوای من از نگاهت سرشار، از دلت پربارم شمع بی مقدارم ، سر به زانو دارم چون نبودم لایق ، صبح وشب می بارم بگذار اين دل تاریک و تباه لايق بندگی درگه تو گردد باز پیش محراب کمال تو شود غرق نیاز بده از جام سعادت دستم که من از جرعه صهبای مقامت مستم هر چه هستم ، هستم ، پیش پایت پستم ای خوشا از لب تو دم به دم از مه

علی

سلام ودرود [گل] [گل] [گل] اگه با تبادل لینک موافق بودین خبربدین؟

یونس نظری

چوخ گوزل ، لطفا تورکی یازین شعرلریزی "ذهن آینه هزار بار شکستن یست. چرا که همیشه پر زده ای به پُشت آخرین ایستگاه آسمان و از ورای بی تفاتی نگاه کرده ی به سوختن روح و جانمان...