دغدغه هایی که شعر نمی شود, که با شعر نمی شود..

نزدیکیهای غروب است و خیابانهای باران خورده ی ناتینگهام .نشسته ام روی صندلی آخر، گوشه ی سمت راست اتوبوس، کنجی که ازهمان کودکی خیلی دوستش داشتم.شلوغی شهر، ساعتهای پایانی اش را می گذراند وهر روز همین وقت هاست که حس می کنم دیگر مجبورم به تک تک این خیابانها و این سکوت طولانی بعد از غروب عادت کنم.

از پشت پنجره، عبور پر شتاب مردم را تماشا می کنم و به خاطر می آورم تمام روزهایی را که حتی برای رد شدن از کنارشان در ذهنم هزار جور دغدغه داشتم. فکر می کنم به اینکه چه چیزی این دغدغه ها را در من کم رنگ می کرد و چطور آن تفاوتها کم کم به جایی رسید که گاهی دلم می خواست ای کاش آنها را میان مردم کوچه و بازار خودم پیدا می کردم. چیزهایی که نمیدانم چرا هرگز خودمان متوجه اش نبوده ایم و نیستیم . این نداشته ها که امروز ما را به پای تفاوت ها کشانده درست همان چیزهایی هستند که باید از دنیای غرب نصیبمان می شد..همانهایی که یک روز خود ما نصیبشان کرده ایم ولی افسوس که قدر نگه داشتن کار عهد شکن ها نیست..

 به این فکر می کنم که بر ما آسان نگذشته ومیدانم که آسان هم نخواهد گذشت وقتی که دلیل تمام بدبختی هایمان تقصیر هر کسی هست جز خودمان.  پای حرف زدن که می رسد ، دنیا را هم که دستمان بدهند بلد کاریم طوری که می توانیم بی عدالتی ها را از ریشه بخشکانیم اما  هرروزاز صبح تا غروب هزار بار به هم دروغ می گوییم و در دلمان تقصیرش را می اندازیم گردن باعث و بانی هایی  که مجبورمان کرده اند چنین بد باشیم..

چند هفته ای می شود که پنجره ی بیشتر خانه ها در اینجا چراغانی اند و هر غروب که به خانه می رسم دست کم یکی دو تا کارت برای تبریک این روزها توی صنوق پست منتظر نشسته اند، آنهم برای من، یک مسلمان که خودش خیلی وقتها آرزو می کند ای کاش او هم روز تولد فرستاده ی کتاب مقدسش آنقدر احساس غرور می کرد که دلش پر می کشید تا روی چند تکه کارت ، این خوشی با دیگران قسمت کند..

آن وقت به فرهنگ آمده از  همان دیار  نگاه که می کنی سرت را پایین می اندازی و از ته دل آه می کشی...شده ایم شبیه یک قوم بی رگ و ریشه که انگار دست دراز کرده تا پس مانده های یک تمدن نوپا را بدزدد.کار می رسد به جایی که بزرگ شده ی فرهنگ آب و آیینه  دیگر گاهی دلش می خواهد یادش نباشد که با کفش ایستاده است روی فرش دستبافی که  به تنهایی شناسنامه ی تمدن چندین نسل پشت سرش را به دوش کشیده..دلش می خواهد سگ حیوان خانگی اش باشد، و شاید حتی لیوان خودش را با او قسمت می کند  تا از عشق ورزی به حیوانها ، این فرهنگ ناب غربی ، جا نماند. از مسلمان بودنش خجالت می کشد آنهم به این خاطر که خیلی ها را می شناسد که بد هستند و بدی ها کرده اند و اتفاقا مسلمان هم هستند و از قضا مسلمان بودنشان را هم حسابی نشان این و آن داده اند، مثلن اینکه مال مردم را خورده اند و ظاهرا نماز هم می خوانند. و همین می شود که هم از نماز خواندن خجالت می کشد هم از مسلمان بودنش. اسلام می شود مساوی مسلمانهایی که دنیا را کشیده اند به آشوب، فرقی هم نمی کند اگر حتی یکی از این فتنه های سر زده  دستمایه ی آموزه های  دینش نباشد.  

 ما هم چنان از هویتمان خجالت می کشیم و هم چنان دنبال بهانه هستیم تا پناه ببریم به هر چه که دیگر روی دست خود غربی ها مانده.. به  سردرگمی هر کسی که ادعا دارد اسلام سر و سامان زندگی را ازخودش، از خانواده اش، و از ملتش گرفته، حق می دهم. چرا که مطمئنم هیچ کدامشان یک صفحه از کتاب مقدسشان  را درست نمیدانند. ای کاش گاهی سرک بکشیم به بزرگی دنیایی که همین دین عزلت گزیده  در باورهایمان،  روح و جان غربیهای امروز را مال خودش کرده است.  

/ 6 نظر / 20 بازدید
...

سلام برشما غروب لحظه غریبی است که آدم رابه یادغربت همیشگی اش میاندازد.غربتی که اززمان آدم وحواشروع شده وتابه حال... ودراین غروبهاهست که آدمی کمی به خودش می آید تاکمی بیشتربه بعضی ازحقایق بیاندیشد حق باشماست.ماازبس به داشته هامان بی اعتنابوده ایم که دیگرآنهارابه حساب نمی آوریم.وکم کم کاربه جایی می کشد که ازباوردرباره آنهاخجالت زده می شویم..اما... این روزهادرسرزمینی که شمادرش زندگی می کنید جشن سال نوبرپاست جشنی که نه مال شماست ونه مال ما ولی به تبعیت ازقانون تعمیم بعضی هاهم جشن می گیرند که دقایقی رادورازداشته هاونداشته هاشان سپری کنند بدون اینکه به چیزهایی که ذهنشان راآزارمی دهدبیاندیشند امروزه آدمی خوب بهانه ای برای سرگرمی پیداکرده که سرش راگرم کنندودغدغه هایی راکه درضمیرخودآگاه وناخودآگاهشان آرامششان رابه هم می زندبه بادفراموشی بسپارند چقدرماغافلیم !یادوست داریم غافل باشیم. بدرود

موذن

سلام در سالروز عملیات غرور آفرین کربلای 5 و گرامیداشت یاد و خاطره حماسه سازان دفاع مقدس ، اوج ایثار و فداکاری یک مادر را در مطلب " شکوه مهر مادری " در وبلاگ گالیکش شهر زیبای طبیعت بخوانید

فراخوان شعر فجر

به فضل و یاری پروردگار، و به همت و همدلی شاعران معاصر، در آستانه سی‌وچهارمین سالروز پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران و برای رشد و شکوفایی بیشتر شعر و شاعری در ایران اسلامی، هفتمین جشنواره بین المللی شعر فجر برگزار می‌شود. این جشنواره کاملاً رقابتی است و تمام سنین، مضامین، قالب‌ها و حوزه‌های شعری (سنتی، نیمایی و سپید، سرود و ترانه، طنز)و بخش ویژه کودک و نوجوان را در بر می‌گیرد. در پی اهانت به ساحت مقدس پیامبرگرامی اسلام (ص) و بنا به دستور وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی ، امسال بخش ویژه پیامبر مکرم اسلام(ص)، به جشنواره افزوده شد و شاعران گرامی می توانند آثارشان را در قالب های مختلف شعری(فقط یک اثر) به دبیرخانه ارسال دارند. این دوره همانند سال گذشته،کتاب‌های پژوهشی و نقد در حوزه شعر (منتشر شده ازفروردین 1389 تا پایان آذر 1391)رانیزپذیراست بديهي است ارزيابي براساس آثارارسالي خواهدبود وازبرگزيدگان به نحو شايسته اي تقدیربه عمل خواهدآمد.(افزایش مبلغ جوایز نسبت به دوره ی گذشته) به مدارک ناقص یا آثار ارسال شده بعد از مهلت مقرر ترتیب اثر داده نخواهد شد و در رقابت شرکت داده نمی‌شوند. آثار ارسالی شاعران به صاحبان اثر

فائزه رسکتی

سلام سمیه عزیز روزگارخوشی داشته باشی.[گل][ماچ]

امیدرضا بهرامیان

سلام خانم سمیه محمدیان، مقیم غربت انگلستان می پسندم؛ نه تنها پست ها که دغدغه هاتان را.دغدغه های خوشآهنگ آشناتان را. غزلهایتان بسیار زیبا بود و آن تک بیت "مرا از آتش دلدادگی گریزی نیست/ پناه می برم از دست تو به دامانت.." که گفتن "زیبا" برایش نازیباست.شعر گفتن را ادامه بدهید لطفا! بیش از پیش شاید.در غربت هرکجا که هستید. برای مادرتان طلب آمرزش از خداوند دارم و برای شما دعا، آرزو و توقع صبر.